تاريخ : 1/20/2014 12:00:00 AM
کد مطلب: 167
آیة الله‏ محمدرضا مهدوی کنی

آیة الله‏ محمدرضا مهدوی کنی

در مورد چگونگی آشنایی خودتان با ایشان توضیحاتی بفرمایید.

من یادم است اولین سالی که برای ادامه تحصیل به قم وارد شدم، دو نفر را به من معرفی کردند که: «اینها ادبیاتشان خوب است و درس را خوب می گویند». یکی از آنها، مرحوم آیة الله‏ مشکینی بودند، که قسمت زیادی از مطوّل را پیش ایشان خواندم و آشنایی من با ایشان از آن جا شروع شد، و تا آخر حیات ایشان ادامه داشت.

در مورد ویژگی های اخلاقی حاج آقا توضیحاتی بدهید.

ویژگی های اخلاقی ایشان باید از ابعاد مختلف، مورد بحث قرار گیرد. اگر اخلاق را به معنای رفتار و فضائل نفسانی یک فرد تلقی کنیم، ایشان از هر دو جهت دارای فضیلت بودند. از نظر رفتار، اولین برخورد من با ایشان، در درس ایشان بود. من در درس می دیدم که ایشان خیلی متواضع هستند، و بنایشان بر این است که آن چه را می گویند، شاگردهایشان خوب بفهمند. این، یکی از ویژگی های استاد است که نخواهد فقط کلاس را تمام کند، بلکه بخواهد شاگردهای خودش را، از نظر دینی و اخلاقی و رفتاری تربیت کند و ایشان این طور بودند.

نظم و انضباطی که در درس از ایشان می دیدم هم، یکی از مسائلی بود که برایم مورد توجه بود و می توانست الگو باشد. ایشان با این که خودشان درس داشتند و کتاب می نوشتند، و از نظر علمی، مقدم بودند، به مسئله نظم تقید داشتند.

ویژگی دیگر، بیان ساده ایشان بود؛ چون بعضی از اساتید درس هایشان را سنگین بیان می کنند. ولی ایشان خیلی مقید بودند که بیانشان ساده باشد. اینها، خصوصیات رفتاری ایشان بود که من در همان سال اول، با آن برخورد کردم.

به تدریج که آشنایی من با ایشان بیشتر شد، احساس کردم که ایشان دارای فضائلی هستند که در زندگی یک روحانی و طلبه خیلی اهمیت دارد؛ از جمله آنها ساده زیستی آن مرحوم بود که از همان اول، نشان می داد که ایشان ساده زیست هستند؛ گرچه سادگی در آن حد، برای ما قابل قبول نبود. شاید شما نتوانید آن زمان را تصور کنید که طلبه ها، غالباً در مساجد درس می خواندند و امکانات رفاهی در هیچ کدام نبود؛ یعنی بیشترِ مسجدهای قم، حتی فرش و زیلو هم نداشت و حصیر بود و گاهی فقط قسمتی از آن حصیر بود. چراغ و نور هم نداشت. ایشان در زمستان، که در قم تدریس می کردند، با همان عبای نازک می آمدند. گاهی ما از دوستانی که به ایشان نزدیک تر بودند، سؤال می کردیم که: «آیا ایشان عبا ندارند؟» و می گفتند: «نه این که نداشته باشند، گاهی برای ایشان عبا می آورند و ایشان به طلبه دیگری که عبا ندارد می دهند، و همان عبای تابستانی را در زمستان می پوشند». با این که ظاهراً هم از نظر مزاجی، ضعیف البنیه بودند، با این حالت زندگی می کردند.

از زندگی داخلی ایشان هم اطلاعی نداشتم، ولی بعضی از دوستان نزدیک ایشان ـ که همشهری ایشان بودند ـ می گفتند که: «ما گاهی برای ایشان سوغاتی می آوریم و ایشان بلافاصله آنها را بین طلبه ها تقسیم می کنند و می گویند: "من که تنها نیستم، طلبه های دیگر هم هستند"». چنین سبکی در زندگی داشتند و این روش ادامه داشت.

من یادم است که در دوران انقلاب، چون به ایشان خیلی ارادت داشتم و ایشان هم خیلی لطف داشتند، من همه تبعیدگاه های ایشان را رفتم. آخرینش ماهان بود و دیگران هم برای دیدنشان می آمدند. ایشان در آن جا وسایل پذیرایی نداشتند. به ما خیلی لطف کردند و احترام کردند، کمی کته برای ما درست کردند. خانواده هم همراه من بودند که در این گونه سفرها، برای رد گم کردن ساواک، خانواده را نیز همراه خود می بردیم. خانواده هم در اتاق خانواده ایشان رفتند و ذکر کردند که خیلی زندگی ایشان در این جا ساده است. برخورد ایشان در زندگی، واقعاً ساده بود. البته برای ما مورد قبول نبود؛ چون من مثل ایشان اهل سادگی نبودم. ولی خوب، ایشان این طوری بودند.

البته افرادی که ساده زندگی می کنند دو دسته اند: یک دسته آنهایی هستند که چیزی گیرشان نمی آید، خوب مجبورند که ساده زندگی کنند. ولی یک عده هستند که مورد قبول دیگران اند و حتی دیگران به آنها احترام می گذارند و هدایایی برایشان می آورند. ایشان با این که امکانات در اختیارشان قرار داده می شد، بین دیگران توزیع می کردند و می گفتند که: «وضع آنها از من بدتر است».

من یادم است که سفری به اردبیل و مشکین شهر رفتم، و از طرف مشکین شهر که رد می شدیم، روستای ایشان را به من نشان دادند. دهی بود که با جاده اصلی کمی فاصله داشت. گفتند که ایشان، غیر از این که از این مردم چیزی نمی خواهند، هر سال به کسانی که در این جا متمکن نیستند و فقیر و گرفتارند، کمک هم می کنند، و اگر از قم چیزی برایشان بیاورند، بین اینها تقسیم می کنند. سالی یک بار هم در آبادی می آیند و اهل آبادی را جمع می کنند، و برایشان مجلسی می گذارند، و سخنرانی می کنند. سوری هم می دهند که به اصطلاح، محبتی در حق همشهری های خود کرده باشند و این که آنها را هیچ وقت فراموش نمی کنند و به یادشان هست که زمانی این جا به دنیا آمده اند و اهل همین جا هستند.

ایشان چه در قم یا جاهای دیگر که بودند، اهل قناعت و گذشت و ایثار بودند.

نظرتان درباره درس اخلاق ایشان چیست؟

آن وقت که من در قم بودم، درس اخلاق ایشان، درس اخلاق جدایی نبود و اگر هم بود، من اطلاعی نداشتم. ولی ایشان همیشه مقید بودند که در همان درس های رسمی حوزوی، خیلی از اوقات، حدیثی می خواندند و در مقاطع مختلف تحصیلی، طلبه ها را موعظه و نصیحت می کردند.

اخلاق، یک امر صحبتی و سخنی تنها نیست: «کونوا دُعاة الناس بِغَیرِ ألسِنَتِکم»[۱]. ائمه معصومین فرمودند: «با غیر زبانتان، مردم را به حقایق و اخلاق دعوت کنید». ایشان واقعاً عملشان درس بود. چه برخوردهای ایشان با طلاب و دیگران، و چه زندگی داخلی و خانوادگی، و زهد و تقوا و قناعت و ... . ولی ایشان در همان درس که یک حدیث می خواندند، خیلی مؤثر بود. این مربوط به آن دوران است، که من درس اخلاق جداگانه از ایشان سراغ ندارم.

ولی دوره های بعد ـ که دوره های انقلاب یا نزدیک به انقلاب بود ـ می دیدیم در اجتماعاتی که ایشان سخن می گفتند، بیانشان خیلی مؤثر بود، و آن هم نبود الاّ به خاطر این که به آن چه می گفتند، معتقد بودند و عمل می کردند. لذا در بین طلاب و غیر طلاب، در نماز جمعه، مجلس خبرگان، اجتماع علما، جامعه مدرسین و غیره، سخنان ایشان دلنشین بود. این دلنشینی، به دو جهت بود: یک جهت این که واقعاً معتقد بودند و خودشان عمل می کردند. گفته اند: «سخنی که از دل برآید، بر دل نشیند».

دیگر، این که حتی کسانی که مستمع ایشان بودند، ایشان را قبول داشتند. چون در تأثیر اخلاق، دو عنصر لازم است: یکی عمل کردن و اعتقاد گوینده، و دوم حسن ظن به گوینده؛ چون اگر حُسن ظن نباشد، ممکن است کسی آدم خیلی خوبی باشد، ولی چون مستمع قبولش ندارد، حرفش اثر نمی کند. عده ای پای منبر پیغمبر هم بودند، ولی منافق بودند و حرف ها در آنها اثری نمی کرد. پای منبر امیرالمؤمنین بودند، ولی حرف ها تأثیری نداشت و اشکال در امیرالمؤمنین نبود، بلکه اشکال از آنها بود. لذا هر دو زمینه باید وجود داشته باشد، و در ایشان واقعاً هر دو موجود بود. من کمتر می دیدم که کسی نسبت به آیة الله‏ مشکینی خوش بین نباشد. حتی آنها که انقلابی نبودند، ایشان را قبول داشتند که ایشان یک مرد الهی و روحانی واقعی، به تمام معنی است.

ویژگی های درس و روش فقهی ایشان چه بوده است؟

البته من از درس های فقهی ایشان خیلی استفاده نکردم. آن دورانی که من پیش ایشان بودم، بیشتر ادبیات خواندم. ایشان در دوران تحصیل خود، در درس مرحوم آیة الله‏ بروجردی و بعد هم، در درس مرحوم آیة الله‏ محقق داماد شرکت می کردند. در درس امام هم من ایشان را ندیدم، و نمی دانم که در درس امام بودند یا نه.

ایشان از درس مرحوم آیة الله‏ بروجردی و آیة الله‏ محقق داماد متأثر بودند. مرحوم داماد شاگردان فاضلی داشتند، و روش فقهی ایشان ـ در نوشته هایی که من از ایشان دیدم ـ همان روش دقتی بود که مرحوم آیة الله‏ بروجردی داشتند. آیة الله‏ بروجردی، در فقه روش خاصی داشتند که می گفتند: «اگر بخواهیم فقه شیعه را بفهمیم، باید به فقه اهل سنت توجه داشته باشیم، و اگر بخواهیم روایاتی را که در فقه از طریق اهل بیت رسیده، خوب تفسیر کنیم، باید ببینیم آن ظرفی که این روایات وارد شده است، چه بوده است؟». چون ائمه علیهم السلام بیشتر در مقام هدایت بودند و یکی از وظایف ائمه، رفع بدعت ها، اشکال ها و خطاهایی بود که بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در بین مسلمین پیدا شده بود. این بود که مرحوم آیة الله‏ بروجردی می گفتند که شما روایات ائمه را، چه در اصول و چه در فروع نگاه کنید و توجه کنید که در چه ظرفی وارد شده و شأن نزول آنها کجا است؛ چون در اینجا هم مثل فهم آیات قرآن، شأن نزول مهم است. مرحوم آیة الله‏ مشکینی هم به این نکته توجه داشتند، و به همین جهت فقه ایشان، یک فقه دقیق بود.

در باب تفسیر ایشان نظر شما چیست؟

من تفسیری از ایشان سراغ ندارم؛ چون نوشته تفسیری از ایشان ندیده ام. فقط همین ترجمه قرآن را از ایشان دیدم که آن هم خیلی خوب است و خیلی هم زحمت کشیدند. یادم است که در دوران انقلاب، که تابستان ها به تهران تشریف می آوردند، این ترجمه را می نوشتند. ایشان معتقد بودند که ترجمه هایی که نوشته شده است، ناقص است؛ چون خیلی از آنها، همان ترجمه های تحت اللفظی است، و برای آنها که زبان عربی نمی دانند و به آیات قرآن آشنایی کامل ندارند، فهم آیات برایشان خیلی سخت است. لذا ایشان یک ترجمه آزاد ارائه کردند که در عین حال که مختصر بود، واقعاً برای آن زحمت کشیدند.

من یادم است ایامی که در تهران بودند، گاهی به دیدنشان می رفتم. به مزاح می گفتند که: «مزاحم من نشوید، من کار دارم»، و به همین خاطر، قبل از تشریف فرمایی به تهران با من تماس می گرفتند که: «می خواهم به دیدنتان بیایم». هر چه به ایشان می گفتم که: «آقا! اجازه دهید که ما خدمت برسیم»، می گفتند که: «نه! اگر شما بیایید، مزاحم من می شوید». لذا یک روز را مشخص می کردیم و ایشان چند ساعتی می آمدند و با هم ملاقاتی داشتیم. حالا این نکته که پیش آمد، تداعی سفرهای تبعیدی ایشان شد، که من چون به ایشان علاقه داشتم، در همه تبعیدهای ایشان، جدیت کردم که به دیدن ایشان بروم. هر وقت که می رفتم، چون با من تعارف نداشتند، می گفتند که: «می آیید و مزاحم من می شوید و من کار دارم، می خواهم کتاب هایم را بنویسم و مطالعه کنم، و شما که می آیید، باید برای شما ناهار تهیه کنم و از شما پذیرایی کنم». می گفتم: «آقا! اجازه دهید که من ناهار تهیه کنم»، ولی مقید بودند که حتماً، خودشان پذیرایی کنند. یادم است که در کاشمر، برای ناهار، نان و پنیر و انگور تهیه کردند. می گفتند که: «ما مبارزه کردیم و تبعید شدیم، حالا این دید و بازدیدها برای چیست؟». من به ایشان عرض می کردم که: «این جا دو نکته است که توجه کنید: اولاً چرا مبارزه کردید؟ کسی که می خواهد همیشه کتاب بنویسد، برود در خانه اش بنشیند و کتاب بنویسد، و کسی هم با او کاری ندارد. حالا که شما مبارزه کردید، دیگران هم دنبال مبارزه هستند و ما وظیفه خود می دانیم که شما را تنها نگذاریم، و تا ما هستیم، نباید این دستگاه ساواک و دیگران فکر کنند که شما تنهایید، و شما را منزوی کردند و بگویند که خوب شد که ایشان را گرفتیم. این رفت و آمد ما که به ساواک گزارش می شود، برای انقلاب خیلی خوب است. نکته دوم این است که مبارزه کرده اید و باید رفت و آمدها را قبول کنید».

 آیا شاگردان ایشان، شاخص ها و ویژگی های خاصی داشتند؟

ویژگی های شاگردان ایشان، همان ویژگی های خود ایشان بود. عرض کردم که یکی از ویژگی های ایشان، این بود که در مسائل، به طور دقیق وارد می شدند؛ یعنی تا یک مطلب را خوب درک نمی کردند، در آن حدی که به دیگران تفهیم کنند، از آن رد نمی شدند. این خصوصیتی بود که در شاگردان شان هم بود. البته این که می گویم شاگردان، حتماً معلوم است که در یک کلاس، درجات مختلفی هست و این طور نیست که همه شاگردان، در یک ردیف باشند و همه هم در یک مرتبه از استادشان استفاده کنند. منظورم آنهایی است که زمینه داشتند که مسائل استاد و روش و منش استاد را بپذیرند.

ایشان شاگردان زیادی در قم داشتند که خیلی از آنها از دنیا رفته اند. آنهایی هم که هستند، همه از فضلای قم و شهرهای دیگر هستند.

کتاب ها و آثار ایشان در چه فضایی تألیف شد و تأثیرش چه بود؟

ایشان در همان محدوده مطالعاتشان در زمینه های فقه، اصول، عقاید، اخلاقیات و تفسیر، وقتی احساس می کردند که چیزی نوشته نشده، یا خوب نوشته نشده، و یا به زبان روز نوشته نشده، می گفتند خوب است که ما بنویسیم. مثلاً ایشان مصطلحات الاُصول نوشتند؛ چون دیدند که برای طلبه هایی که می خواهند اصول بخوانند، برای فهم کتب اصولی، راه گشا و مفید است. مصطلحات الفقه داشتند. وقتی که ترجمه و تنقیح کتاب مفاتیح الجنان پیش می آید، ایشان احساس می کنند که مفاتیح الجنان، خوب ترجمه نشده، و در مورد بعضی از مسائل که ممکن است برای همه قابل فهم نباشد، و بعضی از اعمال در مفاتیح هست که ممکن است برای بعضی ها قابل فهم و قابل قبول نباشد، ایشان گفتند که: «لزومی ندارد ما همه اینها را در کتاب دعا، برای عامه مردم بنویسیم». لذا مفاتیح را تنقیح کردند و برای این که اسمش هم مثل آن نباشد، اسمش را مفتاح گذاشتند. من به ایشان عرض کردم که در قدیم، کتاب مفتاح الجنان بود که مرحوم حاج شیخ عباس قمی به آن حمله می کند و می گوید: «آن کتاب، بازاری است و یک عده بازاری آن را نوشته اند»، اما حالا مفتاح الجنان شما بازاری نیست و یک عالم و مجتهد نوشته است.

ایشان درباره دعا و درباره واجبات اسلام، کتاب نوشته اند؛ چیزهایی که جزء مسلمات فقه ما است، و به افرادی که بخواهند اینها را دسته بندی شده بخوانند و درک کنند، کمک می کند. اگر کسی بخواهد تمام ۵۲ باب فقه را، و ۴۰ جلد جواهر الکلام را مطالعه کند و فقه را در بیاورد، خیلی مشکل است. همین دو جلدی که ایشان در باب واجبات نوشته اند، برای کسی که می خواهد این مسائل را به صورت دسته بندی شده مطالعه کند، خیلی خوب است.

ایشان کارهایی کرده اند که مفید بوده است، و در تمام دورانی که درس می دادند، این طور بود که حرکتی در شاگردان ایجاد کنند که نوآوری شود. البته نوآوری نه به شکلی که حالا می گویند، بلکه به شکلی که شاگردان را به مطالعه وادار کنند، و حشو و زوائد را بزنند و بیشتر به مسائل اصلی بپردازند.

در طول این دوران، رابطه ایشان با امام چگونه بود؟

تا حدودی که من اطلاع دارم، ایشان شاگرد امام نبودند و تا وقتی که من قم بودم، ایشان را در درس امام نمی دیدم. عرض کردم که در درس مرحوم آیة الله‏ بروجردی بودند و تا آقای بروجردی بودند، همه به درس ایشان می رفتند؛ چون ایشان مرجع کل بودند. بعد هم ایشان و عده ای از فضلای قم، به درس مرحوم محقق داماد می رفتند. آقایان بروجردی و محقق داماد، به آن معنی سیاسی نبودند. امام هم آن زمان، گرچه روح سیاسی داشتند، ابراز نمی کردند. یکی از خصوصیات امام این بود که هر کاری را به موقع ابراز می کردند، و عملاً معتقد بودند که میوه باید پخته شود تا آدم از درخت بچیند، و همین طور شلوغ نمی کردند. تا آیة الله‏ بروجردی بودند، ایشان علنی وارد مسائل سیاسی نمی شدند، گرچه خصوصی با آیة الله‏ بروجردی بحث داشتند.

وقتی که امام وارد جریان شدند (قبل از جریان انقلاب و حرکتی که امام و علمای دیگر شروع کردند) من ارتباط ایشان را با امام نمی دیدم. ممکن است که باشد ولی من اطلاع ندارم.

بعد از انقلاب، یعنی بعد از شروع کارهای امام، از همان پانزده خرداد که ظهور و بروز پیدا کرد، ایشان با جامعه مدرسین وارد میدان شدند، و واقعاً هم طوری به میدان آمدند، که نمی شد پذیرفت برای کسی که قبلاً ظاهراً آدم مقدسی بوده و وارد این مسائل نمی شده، یک دفعه وارد میدان شده باشد. من چیزی را شنیدم ـ که آقای ری شهری بهتر می داند ـ که درباره ورود ایشان به سیاست و پیروی و تبعیت از امام قدس سره است. آن، این است که طلاب از قول آقای مشکینی نقل می کردند که: «من خیلی به فلسفه و حکمت علاقه نداشتم، ولی وقتی که امام وارد میدان مبارزه شد، ما واقعاً شیفته امام شدیم». چون درباره امام ـ همان طور که خودشان ذکر کردند ـ در زمینه فلسفه و حکمت، مخالفت هایی می شد و یک عده در حوزه ها با فلسفه و عرفان مخالف بودند. امام خودشان فرمودند که آن عده ای که مخالف بودند، اگر مصطفی از ظرفی آب می خورد، می گفتند که ظرفش را آب بکشید. یعنی یک عده، تا این حد مخالف امام بودند. لذا مسئله مخالفت با امام، از لحاظ عمل ایشان نبود و امام، همیشه به زهد و پاکی و سلامت نفس معروف بودند.

من شنیدم که آقای مشکینی فرمودند که: «بعد از این که امام، دفاع از دین جدش و مکتب امام صادق علیه السلام را شروع کرد، ما شیفته امام شدیم، و این حاج آقا روح الله‏ چیز دیگری است، و آن حرف هایی که در مورد ایشان می زنند، درست نیست». لذا از همان وقت، ایشان دنبال کردند.

آن چه می دیدیم، این بود که در جامعه مدرسین ـ که ایشان عضو آن بودند و در قسمت هایی هم دبیر آن بودند ـ و نیز در حرکتی که در مسیر انقلاب به وسیله امام انجام شد، حضور داشتند، و همین حضور سبب شد که نگذارند ایشان در قم بمانند و تبعیدشان کردند. این تبعیدها هم که دورتر می شد، به خاطر فعالیتِ بیشترِ تبعیدی ها بود. اینها اول تبعید می کردند که ببینند طرف می‏بُرَد یا نه؟ و ایشان هم در عین حال که اهل مطالعه و نوشتن بودند، تبلیغات و ارتباط با مردم را ـ در حدی که می خواستند نظم [کارشان] رعایت شود ـ رها نمی کردند. لذا هر جا که می رفتند، نماز جماعت، سخنرانی و مسائل انقلاب را دنبال می کردند. این طور نبود که بگویند حالا که تبعید رفته ایم، کاری نداشته باشیم. عکس العمل هایی که ساواک نشان می داد، و نمی گذاشت اینها در یک جا بمانند، نشانگر این مطلب بود. وقتی ساواک می دید که اینها در مردم و علمای شهر اثر می گذارند، آنها را به جای دیگری تبعید می کردند.

یکی از اشتباهات ساواک و به همان نسبت، الطاف و نعمت های انقلاب، همین تبعیدها بود. هر جا آقایان می رفتند، مردم آن محل را انقلابی می کردند، و با مردم عادی و علمایی که آن جا بودند، ارتباط برقرار می کردند.

من شاهد این قضیه بودم که در ماهان ـ که آخرین تبعیدگاه ایشان بود ـ رفتم و دیدم با این که منزلشان در خارج از شهر بود، با پای پیاده یا اگر می شد، با وسیله، خود را به مسجد می رساندند و شب ها نماز جماعت می خواندند و چند دقیقه ای برای مردم صحبت می کردند.

ایشان در مسائل انقلاب حضور کامل داشتند؛ چه در قم و جامعه مدرسین، و چه در مجلس خبرگان و دفاع و تبعیت از امام. حتی شنیدم که در مورد وجوهات، می گفتند که: «امام گفته اند خمس، مال امام است و بعد هم نائب امام، و ولی فقیه باید تصرف کند». ایشان با این که مقام فقاهتشان در درجه بالا بود، مقید بودند تصرفی که در وجوهات می کنند و به طلبه ها می دهند، با اجازه امام باشد. حتی در زمان مقام معظم رهبری هم من این را شنیده ام که ایشان باز می گفتند که: «احتیاط این است که ما از ایشان اجازه بگیریم، و این از شئون امامت و ولایت است». این قدر مقید بودند. حال آن که کسانی که از نظر علمی از ایشان کمتر بودند، این احتیاط را نمی کردند.

این، دلیل بر این بود که ایشان به این انقلاب دلباخته بودند و ایمان داشتند. گرچه کارهای انقلاب، سیاسی بود، سیاست ایشان، ناشی از اعتقادات دینی بود، و به یک معنی، واقعاً روی دیانتشان حرکت می کردند.

در دوره ای که در مجلس خبرگان بودند، نقش اساسی داشتند. گر چه کم صحبت بودند و به آن معنی فعال نبودند که شروع به سخنرانی کنند و مسائل سیاسی را بیان کنند، حضور ایشان در مجلس خبرگان و موضع گیری های شان در مواقع حساس، بهترین موضع گیری ها برای تقویت نظام و رهبری بود.

پس از رحلت امام، رابطه ایشان با حضرت آیة الله‏ خامنه ای، مقام معظم رهبری چگونه بود؟

من همین قدر خدمتتان عرض کنم با این که آیة الله‏ مشکینی از نظر سنی و علمی، در مقام بالایی بودند، به خاطر این که آیة الله‏ خامنه ای به عنوان ولی فقیهِ نظام، در جایگاه رهبری قرار داشتند، ایشان واقعاً کوچکی می کردند. این، جز اعتقاد و تواضع ایشان، چیز دیگری نبود. این سخت است، مگر این که کسی خودش را ساخته باشد.

کسی که از نظر سنی و پیشکسوتی در مقام استادی بوده است، باید در برابر این مقام، خودش را به خاطر دین و انقلاب و نظام کوچک کند. اینها الگوهایی است که باید همه ما یاد بگیریم. ایشان به سخن امام که می فرمودند: «حفظ نظام، از اوجب واجبات است» اعتقاد داشتند و با این که دوستی ها و رفاقت های علمی و حوزوی با بعضی از آقایان دیگر که در قم بودند، داشتند، بعد از آن که مقام رهبری به آیة الله‏ خامنه ای تفویض شد، ایشان دیگر هیچ وقت به آن طرف تمایل پیدا نمی کردند، و می گفتند که: «باید رهبری را حفظ کرد و اگر کسی بگوید که من بی طرف هستم، نمی شود و بی طرفی معنی ندارد، و باید جایگاه را حفظ کرد». ایشان این گونه بودند و همه می دیدند که چگونه در برابر رهبری تواضع و پیروی می کردند.

این، فقط تواضع لفظی نبود، بلکه اگر آقا سخنی را می فرمودند، ایشان به عنوان یک دستور شرعی و ولایی می پذیرفتند و عمل می کردند.

خطبه های نماز جمعه آیة الله‏ مشکینی را چگونه تحلیل می کنید، و در این جایگاه چه تأثیری بر جامه داشتند؟

خطبه های ایشان دو ویژگی خاص داشتند، که یکی مربوط به مسائل اخلاقی ایشان بود. ایشان سوابق اخلاقی و تهذیب و تزکیه نفس، ساده زیستی، قناعت، گذشت و ایثار را در همه مراحل داشتند، و یک امام جمعه نمونه و زیبنده برای قم بودند. ما در حوزه، دو نوع مأموم داشتیم: یکی عامه مردم، و دیگری فضلا و علما و طلاب قم. نماز جمعه ایشان طوری بود که بیشترِ طلاب و فضلا شرکت می کردند. در حوزه قم، این مهم است که عده زیادی، یک امام را قبول داشته باشند و به حرف هایش، به عنوان کسی که صلاحیت موعظه دارد، گوش دهند. از نظر انقلابی هم، با آن سوابقی که ایشان در قبل و بعد از انقلاب داشتند، زیبنده بود که امام جمعه قم باشند.

ایشان از هر دو جهت تأثیرگذار بودند؛ یعنی به جهات سیاسی نظام، تأثیر می گذاشتند، و تأییدات ایشان، تأییدات مؤثری بود. من یادم است زمانی که امام از دنیا رفتند، در مجلس خبرگان همه آقایانِ علما و فضلا و مجتهدان بودند، ولی آن چه مؤثر بود، حضور ایشان و چند نفر دیگر بود، که اجتهاد آنها برای مراجع تقلید، مسلّم بود. فرق می کند که کسی در درجه اول اجتهاد باشد و مراجع، او را قبول داشته باشند. ایشان و عده ای دیگر ـ که بیشتر، از جامعه مدرسین قم بودند و چند نفر که خارج از جامعه مدرسین بودند ـ که شاید حدود ده نفر بودند، مورد قبول مراجع بودند. لذا وقتی در قم شنیدند که اینها رأی دادند و رهبری مقام معظم رهبری را تثبیت کردند، برای همه قانع کننده بود و کسی نمی توانست اشکال کند.

این حضور و اثر ایشان در مجلس خبرگان بود، و اینها مسائلی است که مربوط به شخصیت علمی و اخلاقی یک فرد است. همه اینها در نظام، نقش اساسی و کارساز داشتند، که اگر این آقایان کنار می نشستند و درسشان را می گفتند و از دور تماشا می کردند، این جریانات واقع نمی شد. اینها جزء ارکان انقلاب بودند و انقلاب را در موقعیت های حساس، حفظ کردند.

دیدگاه ایشان در مورد تقریب مذاهب و رابطه شیعه و سنّی چگونه بود؟

نکته ای را که شما اشاره کردید، ما از قبل و بعد از انقلاب در ایشان می دیدیم. ایشان دو تقریب را قبول داشتند: یک تقریب بین خود شیعه ها، و یک تقریب هم بین مذاهب. مشکلی که ما شیعه ها داریم، این است که گاهی می خواهیم بین مذاهب دیگر تقریب درست کنیم، اما بین خودمان دعوا درست می کنیم. این یکی از اشکالاتی است که گاهی در مسائل تقریب هست، که من به شوخی می گویم که اول بیایید بین خودمان را تقریب کنیم، و بعد بین دیگران. اگر ما بین خودمان تقریب پیدا نکنیم و به هم نزدیک نشویم، چگونه می خواهیم دیگران را نزدیک کنیم؟ این یک واقعیت است.

مرحوم آیة الله‏ مشکینی واقعاً این طور بودند و می فرمودند: «حتی المقدور، تا بتوانیم خودی ها را به هم نزدیک کنیم؛ گرچه اختلاف سلیقه ها هست». این همان روش امام بود. چون بعضی از دوستان، با حسن نیت، تند برخورد می کردند. من یادم است که اوایل انقلاب می گفتم: «شما، بعضی علمایی را که انقلابی هم نبودند، تحویل بگیرید». ولی بعضی از دوستان می گفتند: «اینها که در انقلاب نبودند و شاید بعضی وقت ها مخالفت می کردند». من می گفتم عده ای از اینها در زمان رژیم سکوت می کردند و می گفتند که اصلاً نمی شود. تعبیری که می کردند این بود که می گفتند: «مشت و سندان. نمی توان با مشت روی آهن کوبید» و تبعید و زندان و گاهی اعدام انقلابیون را می دیدند، و می گفتند که: «دیدید که نمی شود». اما وقتی که انقلاب پیروز شد، خیلی از اینها به دیدن امام آمدند و این آمدن، به معنای بیعت بود. من می گفتم حالا که اینها بیعت کردند، چرا ما اینها را تحویل نگیریم؟ چون علمای قبل از انقلاب، سه دسته بودند: یک عده، آنهایی که ساکت بودند و می گفتند که: «نمی‏شود و کار، شدنی نیست». یک عده هم مخالفت می کردند، می گفتند که: «شما دین را خراب می کنید. چرا علما را می گیرند و زندان می کنند و بعضی ها را هم اعدام می کنند؟» و نمی توانستند تحمل کنند. عده کمی بودند که با رژیم، روابط داشتند که حالا شاید هم ـ من حمل بر بدی نمی کنم ـ می خواستند در اثر روابط، کارگشایی کنند. به هر حال، من به دوستان می گفتم که باید اینها را تحویل بگیریم. ولی دوستان می گفتند که باید آنهایی که انقلابی هستند با آنهایی که انقلابی نبودند، صفشان جدا باشد. من، این را مضر می دانستم و یک بار هم که خدمت امام رسیدم، این مطلب را گفتم. ایشان هم حرف بنده را تأیید کردند و عبارتی که به کار بردند، این بود که: «یک دشمن زیاد است و هزار دوست، کم». چرا ما اینها را دوست نکنیم؟ تا می توانیم، اینها را با محبت جذب کنیم. حالا قرار نیست که همه، همفکر باشیم و همین که در مشترکات با هم هستیم، کفایت می کند.

این مقدمات را عرض کردم که بگویم آیة الله‏ مشکینی، چنین حالت تقریبی بین خودی ها داشتند، که ما حتی المقدور، خودی ها را جمع کنیم و این در قم و حوزه علمیه مفید بود. علمای مختلف، سلایق مختلف، و فضلای مختلف بودند که خیلی از آنها هم از فضلا و مجتهدین بودند، که همه یکدست نبودند. در عین حال، حضور آیة الله‏ مشکینی با این روحیه، خیلی مفید بود. این، مربوط به تقریب بین خودی ها بود، و قهراً کسی که تقریب بین خودی ها را دارد، تقریب بین غیر خودی ها را هم دارد؛ چون فلسفه آن یکی است. فلسفه این است که ما حتی المقدور با آنها که مشترکاتی داریم، به آن مشترکات بچسبیم و آن محل اختلاف را مسکوت بگذاریم و دعوا نکنیم. ایشان این حالت را داشتند و در مجامع یا نهادهایی که به عنوان تقریب، مورد بحث بود، شرکت می کردند و روش و بیانات و نوشته های ایشان، همه در این دوران چند ساله انقلاب، نشانگر همین حرف ها است.

 اگر نکته دیگری مورد نظرتان است بفرمایید.

ما کسی مثل آیة الله‏ مشکینی را باید از تمام جهات الگو قرار دهیم. توصیه من به خودم، فضلا، دانشمندان و علما، ائمه جمعه، گویندگان و مدرسین، این است که آن چه ماندگار است، حقیقت، خوبی، ایثار، گذشت و فضیلت است. در دنیا، عالم خیلی زیاد است، بودند و هستند، ولی آنها در دوره ای بودند که تمام شدند و رفتند و فراموش شدند. ولی بعضی ها ماندگارند و می بینیم که هزار سال از رفتنشان گذشته، ولی باز هم سرِ زبان ها هستند و روش و کتاب های آنها، مورد قبول است. عده ای سر مزار آنها می روند و به ارواح و انوار آنها متوسل می شوند.

از باب مثال می گویم که در شهر ری، به حرم حضرت عبد العظیم که می روم، به دانشجویان و طلاب توصیه می کنم که علاوه بر زیارت حضرت عبد العظیم، به زیارت ابن بابویه بروید. ابن بابویه، سید هم نبود، امام زاده هم نیست، ولی شخصیتی است که طبق نقل، به دعای امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف به دنیا آمده است. بعد هم روش و گذشت ایشان مطلوب است. آدمی که عمر خود را برای شیعه وقف کرد، و همیشه در سفر بود که آخرین اسفارش در ری بود. ایشان اهل قم بود، ولی تا سمرقند رفت و دو تا بار شتر همراهش بود و در هر منزلی که پیاده می شد، همان جا کتاب می نوشت. در سمرقند من لا یحضره الفقیه را نوشت. سمرقند کجا و مدینه کجا؟ چون معمولاً برای گرفتن خبر به مدینه می رفتند و راوی ها آن جا بودند. ایشان شنیده بود که در سمرقند هم عالمی هست که سنّی و یا شیعه است (برای ایشان فرقی نمی کرد و مقید نبود که حتماً از شیعه ها روایت بگیرد).

می خواهم این را بگویم که عده ای از گذشتگان، به خاطر جهاد علمی و عملیشان، گذشت، فداکاری، صفا و صمیمیت، زهد و تقوایشان و کارهایی که کردند؛ ماندگار شدند. مثلاً مرحوم صدوق، دویست جلد کتاب نوشت. در زمان خودمان هم، مرحوم شهید مطهری بود، که اینها ماندگارند. از این طریق می خواهم آیة الله‏ مشکینی را عرض کنم که چهره های ماندگار واقعی، اینها هستند، و علما و فضلا و طلاب، بخصوص طلاب جوان، اگر می خواهند ماندگار باشند و مفید واقع شوند، باید راه اینها را ادامه دهند.


[۱]. الکافی، ج۲، ص۷۸.