تاريخ : 1/21/2014 12:00:00 AM
کد مطلب: 179
حجة الاسلام والمسلمین محمدحسن رحیمیان

حجة الاسلام والمسلمین محمدحسن رحیمیان

پیشینۀ آشنایی شما با مرحوم آیة الله مشکینی به کدام مقطع زمانی بازمی ‌گردد؟

از همان ابتدای ورود به قم و از آغاز نهضت، آیة الله مشکینی را به عنوان یکی از فضلا و یکی از مدرسین برجسته ای که حامی انقلاب و خط امام رحمه الله بود، شناختیم. ایشان به عنوان مدرسی شاخص، بیش از پنجاه سال مطرح بودند و مشخصاً درس مکاسب ایشان در قم، درس ممتازی شناخته می ‌شد و ما هم در نجف اشرف در دورانی که ایشان آنجا بودند، مدتی درس مکاسب را در خدمت ایشان بودیم. ولی بُعد دیگری که از ایشان از همان آغاز شناخت هر کسی نسبت به وی تجلی می ‌کرد، زهد، تقوا، وارستگی و تجسم اخلاقی ایشان بود که البته این بُعد در درس‌ های اخلاق ایشان هم کاملاً متجلی بود و به تصور من یکی از بهترین مدرسین اخلاق در قم و شاید هم می ‌توان گفت بهترین و شناخته‌شده‌ترین مدرس درس اخلاق در طول پنجاه سال اخیر بود.

نکتۀ جالبی که در شخصیت ایشان وجود داشت، ذوق در تبیین قرآن و احادیث اهل ‌بیت بود. سخنان ایشان پیوسته آمیخته با احادیث و روایات یا سراپا این‌چنین بود. مخصوصاً این ویژگی در زمینه‌ های اخلاقی و تربیتی، بارزتر بود. درس‌ های اخلاق ایشان بسیار تأثیرگذار بودند؛ زیرا ایشان تجسم عینی همان مضامینی بود که بیان می ‌کرد. پس از عزیمت حضرت امام رحمه الله از ترکیه به نجف، آقای مشکینی هم در همان ماه‌ های اول، به صورت مخفیانه به آنجا آمدند.

چه مدت نجف بودند؟

به گمانم هفت ماه شد. یکی از خوشبختی‌ های بنده در زندگی این است که وقتی ایشان به نجف آمدند، جزو دو، سه نفری بودم که بیشترین انس را با ایشان داشتم. مرحوم اصغر آقا کنی، هم مباحثه و رفیق صمیمی ایشان بودند که در نجف بودند و ما هم بیشترین صمیمیت و رفاقت را با ایشان داشتیم. آقای مشکینی در نجف به حجرۀ ایشان در مدرسۀ آخوند وارد شدند و محل بیرونی حجرۀ ایشان، محل پذیرایی آقای مشکینی بود؛ گرچه خود ایشان در مدرسۀ آیة الله بروجردی، حجره ای داشتند، اما فقط برای مطالعه و خواب به آنجا می ‌رفتند و برای شام و ناهار عمدتاً در حجرۀ اصغر آقا کنی در مدرسۀ آخوند بودند و ما هم به دلیلی که با اصغر آقا از قبل صمیمیت و آشنایی داشتیم، طبعاً در حجرۀ ایشان با آقای مشکینی انس و الفتی داشتیم. در همان ایام آقای ری شهری هم به جمع ما ملحق شدند و جمع چهار نفره ای را تشکیل دادیم. آقای ری شهری هم بر اصغر آقای کنی وارد شده و با ایشان هم حجره بودند. در همان ایام هم مرحوم آقای مشکینی که خانواده شان ایران بودند، با پیشنهاد اصغر آقا مسئلۀ ازدواج‌ آقای ری شهری با فرزند آقای مشکینی مطرح شد و بعد که به ایران برگشتند، این مسئله محقق شد.

شناخت حوزۀ نجف از آیة الله مشکینی چگونه بود و به هنگام ورود ایشان چه جایگاهی برایشان قائل شد؟

حوزۀ نجف به صورت عام در ابتدا شناخت خاصی نسبت به ایشان نداشتند، مگر عده ای از دوستان ایشان از اردبیلی‌ ها و از آقایان آذربایجان که قبلاً از ایشان شناخت، و در آنجا هم با ایشان رفت و آمد داشتند. کلاً فضای نجف به گونه ای نبود که به این گونه افراد کششی داشته باشند، اما در ظرف آن مدت چندین علت سبب شد که شناخت نسبتاً وسیعی نسبت به آقای مشکینی شکل بگیرد. یکی از دلایل این بود که در ماه مبارک رمضان، پس از نماز ظهر حضرت امام رحمه الله، آقای مشکینی منبر می ‌رفتند و منبرهای اخلاقی آکنده از احادیث و آیات قرآن ایشان، بسیار جلب توجه کرد و علاقه مندان فراوانی را گرد آورد. البته در نجف مرسوم نبود که علما منبر بروند. از آقایان تعداد انگشت شماری منبر می ‌رفتند. در نجف که اصولاً منبر رفتن برای علما و مدرسین رسم نبود. دو نفر بودند که منبر می ‌رفتند و منبرهای بسیار نافذ و مؤثری هم داشتند: یکی شهید آیة الله مدنی بود و یکی هم مرحوم آیة الله مشکینی. این‌دو، از نظر وارستگی، زهد و تقوا، منبرهای گیرا و سرشار از نکات معنوی و اشراف شان نسبت به احادیث و آیات قرآنی، بسیار به هم شبیه بودند. به هرحال منبرهای آقای مشکینی در ماه رمضان در نجف برای ایشان بازتاب بسیار گسترده ای داشت. ایشان در نجف درس مکاسب را هم شروع کردند و ما هم توفیق داشتیم که در محضرشان باشیم. آقای ری شهری هم می ‌آمدند و در مقطعی هم مباحثه بودیم.

پس درس مکاسب و منبرهای ماه رمضان، موجب شهرت ایشان شد!

بله؛ شاید این دو در بیشتر شناخته شدن ایشان نقشی عمده داشت. بیشترین حظی که خود ما از حضور ایشان داشتیم، غیر از درس و منابر که تقریباً در تمام آن‌ ها شرکت می ‌کردیم، استفاده از محضر ایشان در جلسات خصوصی در فاصلۀ شام و ناهار یا سفرهایی بود که با ایشان می ‌رفتیم. گاهی اوقات هنگامی که انسان در جلسات خصوصی یا سفر، به افرادی نزدیک می ‌شود، جنبۀ ثبوتی آن‌ ها پایین تر از جنبۀ اثباتی آن‌ هاست و شخصیت بیرونی آن‌ ها با شخصیت درونی و خصوصیات شان تفاوت دارد. ولی آقای مشکینی برعکس بود؛ یعنی هرچه انسان با ایشان انس و نزدیکی بیشتری پیدا می ‌کرد، ارادت و اعتقادش به او بیشتر می ‌شد. در طول آن چند ماه، چندصدباری که بر سر سفرۀ ایشان نشستیم و مسافرت‌ های متعددی که با هم به کوفه و مسجد سهله داشتیم و پیاده روی‌ های فراوانی که کنار شط داشتیم، از ایشان درس‌ های بی شماری آموختیم. هر چند به بسیاری از آن درس‌ ها نتوانستیم عمل کنیم، اما آن دوران از بعد معنوی، دوران طلایی زندگی ما بود. هیچ جلسه ای با ایشان نبود که سرشار از نکات و ظرایف ادبی و تربیتی یا آشنایی با احادیث و قرآن کریم نباشد. وقتی که با هم با ماشین به کوفه، و از آنجا پیاده به مسجد سهله و کنار شط می ‌رفتیم، در این مسیر طولانی بنابر ذوق جوانی دوست داشتم که با توجه به تسلط ایشان بر ادبیات با ایشان مشاعره کنم، ولی ایشان می ‌گفتند بیایید آیات قرآن را بخوانیم و در واقع با حرف آخرِ آیه ای که یکی از ما می ‌گفت، دیگری آیه ای را پاسخ می ‌داد؛ کاری شبیه مشاعره. گاهی اوقات دو، سه ساعت مسیر را با خواندن قرآن طی می ‌کردیم و هر که گیر می ‌کردیم، خود ایشان کمک می ‌کرد و همین خواندن و تکرار ایشان باعث می ‌شد که آیاتی را که حفظ نبودیم، حفظ شویم. خلاصه، محضر ایشان حتی در حال پیاده روی موجب شد که انس زیادی با آیات قرآن کریم پیدا کنیم. اما مهم تر از همۀ این‌ ها، آن روحیۀ زهد و تقوا و وارستگی ایشان بود. الان که منش و شیوۀ ایشان را مرور می ‌کنم، می ‌بینم حرام و مکروه که هیچ، مباح هم در اعمال ایشان نبود. آنچه ایشان می ‌گفت، یا واجب بود یا مستحب. همه شان جنبۀ مثبت داشت. جلسات ایشان آمیخته به اخلاق، معنویت و تقوا بود. واقعاً مصداق همان حدیثی بود که از حضرت مسیح علیه السلام سؤال شد که «مَن نُجالِس»[۱] با چه کسی باید مجالست کرد؟ فرمودند: «کسی که با دیدن او یاد خدا بیفتید و او بر علم و ایمان شما بیفزاید و شما را به یاد آخرت بیندازد». واقعاً محضر ایشان دقیقاً و بلااستثنا و همۀ لحظاتش، مشحون از این نکات بود. رؤیت ایشان، همنشینی با ایشان، جلسات ایشان، انسان را به یاد خدا، قیامت، حقیقت زندگی و پشت پردۀ زندگی می ‌انداخت و بر علم و بینش انسان می ‌افزود؛ چه گفتارش و چه رفتار و عملش. هرگز ندیدیم که لحظه ای از عمر ایشان، بیهوده تلف شود. شام و ناهار هم که می ‌خوردیم، ایشان تا زمانی می ‌نشست که حدیثی و روایتی و نکتۀ مهمی بود؛ همین که ختم می ‌شد، از جا برمی ‌خاست و عزم رفتن می ‌کرد، معمولاً هم بعد از شام، از مدرسۀ آقای آخوند به طرف مدرسۀ آقای بروجردی که نزدیک صحن بود می ‌آمدیم و قبل از رفتن به حجره، چندباری دور فلکۀ اطراف صحن حضرت امیر علیه السلام می ‌چرخیدیم. ایشان تند راه می ‌رفت و من به ناچار می ‌دویدم و باز هم به ایشان نمی ‌رسیدم. سرعت عجیبی در حرکت و قدم زدن داشتند و در همان مسیر، باز توجه به خداوند بود و زیارت و عبادت بود و ذکری. اگر جمله ای و گفت و گویی بود، باز از وحی بود و قرآن کریم و حدیث.

 ایشان در عین حال آدم بسیار باذوقی بود. جالب اینجاست که به رغم برخورداری از زهد و تقوا و وارستگی و بی توجهی مطلق به دنیا و زرق و برق آن و اجتناب از حتی یک عمل مکروه، بسیار خوش ذوق و هنردوست بودند. خط بسیار خوبی داشتند و به خط خوب، علاقۀ بسیار داشتند. یکی از دلایل انس ویژۀ ایشان به من، به خاطر خوشنویسی من بود. علاقه داشتند که من مطالبی را برایشان بنویسم. گاهی بعضی چیزها را می ‌دادند و من برایشان می ‌نوشتم. تعبیر زیبایی هم داشتند و می ‌گفتند «ع» در حروف الفبا، مثل چشم در صورت انسان است. عین در زبان عربی به معنای چشم هم هست. ایشان با این ایهامی که به کار می ‌بردند، به هر دو مورد اشاره داشتند؛ یعنی همان قدر که چشم در زیبایی صورت نقش دارد، «ع» در میان حروف الفبا، همین نقش را دارد؛ مخصوصاً به خطوط ثلث و نستعلیق و «عین»‌ هایی که می ‌نوشتم، بسیار علاقه مند بودند. فوق العاده خوش ذوق بودند. صدای خوب را خیلی دوست می ‌داشتند و گمان می ‌کردند که من صدای خوبی دارم. همیشه موقعی که کنار شط کوفه راه می ‌رفتیم، می ‌گفتند برایم بخوان. من به دو دلیل نمی ‌خواندم: یکی اینکه در محضر ایشان شرم داشتم که بخوانم، یکی هم زرنگی می ‌کردم و می ‌گفتم صدایم خیلی خوب نیست، که ایشان تصور کنند دارم تعارف می ‌کنم و به این ترتیب این خیال شیرین را برای همیشه حفظ کنم که ایشان همیشه به من بگویند بخوان. ایشان می ‌گفتند دوستی که صدایش خوب باشد و برای من نخواند، به من جفا کرده است.

ایشان از نجف که برگشتند، ما تلفن عادی هم نداشتیم که از ایشان خبر بگیریم و نگران بودیم که کجا هستند؛ آیا دستگیرشان کردند؟ کجا هستند؟ بعد از مدتی نامه ای از ایشان از مشهد برای ما به نجف رسید. در آن زمان، موقعی که می ‌خواستم نامه را به ایران بیاورم، «علی مشکینی» پایین نامه را به ناچار محو کردم، ولی آن نامه موجود است و سوای خط و شیوۀ نگارش، سرشار است از مضامین و تعابیر بکری مثل «من مسمی به وجود» که نشان می ‌دهد ایشان اساساً وجودی برای خودش قائل نبود. من هم در آن زمان نامه ای را به شعر برای ایشان فرستادم. می ‌دانستم که ایشان به شعر علاقه دارند و من هم بسیار به ایشان علاقه داشتم و احساس خودم را به صورت مثنوی، در نامۀ مفصلی به ایشان بیان کردم که در حال حاضر شاید فقط چند بیت یادم مانده باشد.

۱۴ شوال ۱۳۸۷ هجری قمری

السلام علی الرفیق الصمیم و رحمة ‌الله در ۱۳ شوال المکرم، دستخط شریف زیارت شد و رهین الطاف و در گرو مراحم آن جناب واقع شدم. مدت‌ ها بود در صدد بودم که بفهمم در نجف مشرفید یا در ایرانید، ولی نمی ‌دانستم، و الّا مسلّماً قبل از آن جناب، با دو کلمه، قبلاً عرض ارادت و ادب می ‌شد و بارها تسلیمات خالصه را توسط آقای طاهری اهدا کردم، ولی متأسفانه ایشان از آن جناب چیزی به حقیر مرقوم نداشتند؛ چنانچه شما نیز از ایشان نامی نبرده اید و این مطلب، انسان را راجع به انجام وظایف الفت بین رفقا ظنین می ‌کند. امید است که پیوسته از اخلاق نیک رفقا و انجام مراسم اخوت طرفین متمتع گردند.

باری فعلاً که مشرفید، این عدم شبیه به وجود را فراموش نفرمایید و اگر همه وقت هم نباشد، اقلاً گاهی در حرم‌ های مطهر، از طرف ما فقط عرض کردن یک سلام را مضایقه ندارید. قربان مهر و مودت و فدای قدمت و دیگر از خط عربی شما خیلی حظ کردم و ... خط سابق شما دربارۀ اسم کتاب حقیر که بنا بود چاپ کنم، موجود است و آن بسم الله الرحمن الرحیم که مرقوم داشته بودند، آن را هم نگه داشته ام، شاید برای کلیشۀ کتابی به درد بخورد. ضمناً در تحصیل علم و کمالات اخلاقی و ترقی و تکامل روح خویش در آن محیط مستعد بیشتر بکوشید و رابطۀ خود را با خدای خود و ارواح مقدسۀ ائمه علیهم السلام کامل تر نمایید و اوقات خود را در آنجا بسی پرارزش بشمارید. آن کنید که خدا می ‌خواهد و آن خواهید که خدا می ‌کند. در خلوات و ادبار صلوات، از خالق جهان برای خود و دوستانتان، حوائج لازمه را بگیرید و این ناقص و نپخته را از دعا فراموش نفرمایید.

قربان وجودت من مسمّی به وجود

 از همکاری مداوم ایشان با نشریۀ پاسدار اسلام چه خاطراتی دارید؟

 بعد از انقلاب هم طبعاً ارتباط ما حفظ شد و ارادتمان همچنان عمق بیشتری پیدا کرد؛ چون ایشان در فراز و نشیب‌ های بی‌شمار قبل از انقلاب و پس از آن، همچنان بر مواضع اصولی خود پایدار ماند و هرگز لغزش پیدا نکرد. چه بسا آزمون‌ های پس از انقلاب، از جمله قضیۀ خلق مسلمان، برای ایشان که آذری زبان بود، بسیار دشوارتر و سنگین تر از علمای شهرهای دیگر بود. ایشان در آن ماجرا هم موضع مستقیم، استوار و حقی را در قبال نظام و انقلاب اتخاذ کرد. در جریان‌ های نزدیک به ارتحال حضرت امام رحمه الله از جمله قضیۀ آقای منتظری، به رغم آشنایی و همراهی دیرین با ایشان، باز هم با وقار و محکم و مبتنی بر اصول و احکام و خط امام رحمه الله حرکت کرد و ذره ای دچار تردید نشد و در عین حال وقار و چارچوب‌ های اخلاقی خود را دقیقاً حفظ کرد. بعد از رحلت حضرت امام رحمه الله باز در مسیر انقلاب و خط و راه امام حرکت کرد. به رغم برخورداری از فضیلت و علم و سابقۀ علمی و جایگاه جهادی که داشت، شاخص‌ های اصلی خط امام، یعنی مسئلۀ عدم جدایی دین از سیاست، حفظ نظام اسلامی، و بالاتر از همه، حمایت از اصل ولایت فقیه و ولی فقیه که مصداق این اصل است، تلاش‌ های مجدانه کرد و در هر دو بُعد، سنگ تمام گذاشت و راه امام رحمه الله را به درستی و به کمال و با همۀ وجود و مخلصانه ادامه داد و قطعاً در تحلیل نظام اسلامی و اصول خط امام، خالصانه ترین، اصولی ترین و قاطع ترین نقش را ایفا کرد.

اما در مجلۀ پاسدار اسلام، مقالات اخلاقی آقای مشکینی در صدر مقالات قرار داشت. برای دریافت این درس‌ ها، شخصاً خدمت ایشان می ‌رفتم. بیان می ‌کردند و ما ضبط می ‌کردیم. طبق نظر ایشان، پیاده و ویرایش می ‌کردیم و به صورت سلسله مقالات چندین سالۀ آقای مشکینی در زمینۀ اخلاق و تربیت اسلام، در مجلۀ پاسدار اسلام چاپ می ‌کردیم. یکی از عرصه‌ هایی که ابعاد شخصیتی و بعد اخلاقی ایشان به شایستگی مطرح شد، اوراق پاسدار اسلام بود، مخصوصاً در دفاع مقدس که بیشترین مشتری این مقاله‌ های اخلاقی، رزمنده‌ ها و بسیجی‌ ها و اهل جبهه و پشت جبهه بودند. در آن زمان تیراژ مجله حدود ۹۵ هزار بود که بیشترین حضور نشریات در جبهه‌ ها و حتی خط مقدم هم با پاسدار اسلام بود و آن را می ‌شد در خاکریزها هم مشاهده کرد و یکی از جاذبه‌ های مهم مجله برای رزمنده‌ ها، درس‌ های اخلاق آیة الله مشکینی بود.*


 *. برگرفته از ویژه نامۀ جوان، مرداد ۱۳۹۱، گفتگو: محمدرضا گائینی.

 [۱]. ر.ک: الکافی، ج۱، ص۳۹.