تاريخ : 5/22/2014 12:00:00 AM
کد مطلب: 245
یادی از آیة الله مشکینی

یادی از آیة الله مشکینی

مکتوب بلندی از حجة الاسلام والمسلمین محمدعلی کوشا به دبیرخانه همایش بزرگداشت آیة الله مشکینی رسیده است که در آن از نحوۀ آشنایی ایشان با معظّم له و نیز برخی از فعالیت ها و ویژگی های شخصیتی آیة الله مشکینی، یاد شده است. در ادامه، بخش هایی از این نامه را می خوانید.

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین.

در زمستان سال ۱۳۵۰ که در کلاس دهم رشتۀ طبیعی در دبیرستان کورش کبیر شهرستان بیجار گروس در استان کردستان مشغول تحصیل بودم، مرا به عنوان محصّلی پر تلاش در درس و فعالیت‌های اجتماعی بویژه در حیطۀ امور دینی می‌شناختند. آن روزها علاوه بر کار تحصیل، فهرست‌نگاری کتاب‌خانۀ دبیرستان را نیز همراه با نظارتی فرهنگ‌دوستانه به عهده داشتم. علاقه شدید من به کتاب، نگاه دانش‌آموزان و دبیران را به سویم دو چندان جلب کرده بود.

روزی دبیر ادبیّات، جناب محمود ابراهیمی که انصافاً بسیار باسواد بود به من گفت: «در امور دینی و احکام آن، تابع و مقلّد کیستی؟» او آن روز دوران دبیری را به عنوان خدمت سربازی (افسر وظیفه) طی می‌کرد و از اهل سنّت و طلبه حوزه مهاباد و لیسانس دانشگاه تهران بود و بعداً نیز دکتر و استاد دانشگاه کردستان شد. وی از معلومات من در امور دینی و مذهبی آگاه بود، و پرسشش نیز حساب شده بود. بلافاصله گفتم: «از آیة الله خمینی تقلید می‌کنم». با حالت خوشحالی سری تکان داد و تبسّمی نمود. کم‌کم باب مباحثاتی را گشود و من به معرّفی عالم شهرمان جناب شیخ حسین رحمانی که از شاگردان فاضل گروسی و مدتی کوتاه نیز درس‌های آیة الله العظمی بروجردی را دیده بود پرداختم که بعداً آقای ابراهیمی به مباحثاتی با آقای رحمانی پرداخته بود. زمانی که وعّاظ معروفی مانند آقایان مکارم شیرازی، رضا گلسرخی آل طه، دکتر مأقبی، حسنی همدانی، دوست محمّدی به بیجار دعوت می‌شدند، من در هر جلسه‌ای شماری از دبیران و دانش‌آموزان دبیرستان را به پای منبرشان می‌کشاندم. آن روزها، استقبال مردم از اهل منبر باسواد بسیار زیاد بود، گاهی به خاطر تنگی جا، مردم به زحمت می‌افتادند.

من بیشتر سؤالات اعتقادی و مذهبی‌ام را از منبری‌های دعوت‌شده می‌پرسیدم و همین امر مرا به گونه‌ای انگشت‌نما کرده بود. علاوه بر آن رساله «توضیح المسائل» آیة الله خمینی آن روز و امام خمینی امروز را به نام آیة الله خوئی توزیع می‌کردم و کتابچۀ «حکومت اسلامی» امام را که آن روز حساسیت خاصی داشت ـ اگر به دست ساواک می‌افتاد دستِ کم دارنده‌اش را به شش ماه زندان همراه با شکنجه مبتلا می‌کرد ـ تنها پخش‌کنندۀ آن در استان کردستان من بودم.

روزی به من خبر دادند که آقایی از قم بدون دعوت به مدرسۀ علمیه امامیه آمده و میهمان آقای امامی (عالم مشهور شهر از خانواده‌ای سرشناس) شده و بناست ماه رمضان در حسینیه بزرگ شهر و مسجد جامع، منبر و محراب و تبلیغاتی داشته باشند. شب اوّل ماه رمضان به حسینیه رفتم دیدم شیخ لاغر اندام بی سر و صدای بدون معرّفی قبلی و گمنامی در حالی که دفتر صد برگی در دست داشت به منبر رفت. جمعیت هم اندک بود و او با لحن صمیمانۀ پر از احساس و اخلاصی مطالبی را بیان داشت به گونه‌ای که نفوذ کلماتش در دل‌ها احساس می‌شد. پس از منبر، قرآنی را به دست گرفت و در گوشۀ حسینیه شروع به تفسیر سورۀ لقمان کرد. گاهی نکات ادبی (تجزیه و ترکیب) را با نگاهی به چند نفر معمّم نیز برجسته می‌نمود. شب دوم و سوم که بدین منوال گذشت، حسینیه مملوّ از جمعیت شد. من بر حسب عادت مقابل منبر می‌نشستم تا از طریق سمعی و بصری استفاده بهتری داشته باشم. با این که هنوز در آن سه شب پرسش ننموده و سخنی به میان نیاورده بودم، روز سوم یکی از دست‌اندرکاران حسینیه گفت: شیخ منبری (یعنی آیة الله مشکینی) شما را به حضور طلبیده و بدون ذکر نام شما اشاره به خصوصیات ظاهری شما داشته و خواسته است که عصر هنگام با او ملاقاتی داشته باشید.

روز سوم اقامت ایشان، به تنهایی به ملاقاتشان رفتم در حالی که در طبقه فوقانی منزل مرحوم حجة الاسلام امامی، اتاقی به او اختصاص یافته بود. در گوشۀ اتاق نشسته بود و گرداگردش، کتاب‌هایی از جمله «تفسیر بیضاوی» احاطه کرده بود. پس از احوالپرسی گرمی، وضعیت اجتماعی ـ فرهنگی شهر را از من پرسید و من هم به اجمال و درستی، اوضاع را برای او تشریح کردم. پس از یک ساعت گفت و گو گفت: «حیف است که شما به قم نیایید. اگر بخواهید، من همۀ امکانات را برایتان فراهم می‌سازم». آن گاه نشانی منزل قم را دادند: قم، مبارک‌آباد، پشت میدان تره‌بار، منزل علی مشکینی!

پس از چند منبر و بحث تفسیری، شماری از دانش‌آموزان و دبیران را به پای منبرشان دعوت کردم. یکی از دبیرانی که معمولاً غیرمذهبی و تقریباً روحانی‌گریز بود، پس از منبر ایشان به من گفت: «اگر آخوند واقعی‌ای {وجود داشته} باشد، همین آقاست!» و شدیداً تحت تأثیر نصایح از جان و دل برآمدۀ او قرار گرفت و همین امر سبب نمازخوانی و روزه‌داری او نیز شد. اندک اندک روشن شد که این آقای واعظ و مفسّر و معلّم اخلاق، از جمله مروّجان مرجع تبعیدی آیة الله سیّد روح الله خمینی است. اقامت سی روزۀ آیة الله مشکینی در بیجار، سرآغاز تحوّلی فرهنگی در کلّ منطقه بویژه در عرصۀ اخلاق و گرایش‌های قرآنی شد. حلاوت کلام و اخلاص و یکرنگی با هدف‌مندی رسالتِ کاری، انقلابی درونی در تک‌تک مستمعین بحث‌های ایشان به وجود آورده بود. مردم شهر با نگاهی جدید به مصداقی از زهد و پاکبازی یک عمامه به سر می‌نگریستند و سخت شیفتۀ سادگی او در گفتار و رفتار و همگرایی‌اش با توده‌های مردم شده بودند. گاهی ناخودآگاه اشک‌های مستمعین کلامش از گوشه‌های چشم سرازیر می‌شد و روضه‌های کوتاه امّا امام‌شناسانه‌اش به گونۀ دیگر مردمان را جذب مسجد و محراب کرده بود.

ایشان به من گفتند: «روزهایی که هوا آفتابی و مناسب است با هم به خارج از شهر برویم و قدم‌زنان تفرّجی داشته باشیم». یک روز که کلاس درسم به طول انجامیده بود، او به تنهایی به صحرا رفته بود و گذارش به چوپانی افتاده بود که چیزی از مسائل دین مثل نماز آشنا نبوده است؛ در همان صحرا در کنار گوسفندانِ آن چوپان، به آموزش نماز و احکام پرداخته بود و بعد قصّۀ ملاقاتش با چوپان را روی منبر تعریف می‌کرد که بسیار جالب و مایۀ اعجاب مردم شده بود. او به خوبی حسّ مسئولیت و بیداری وجدان را در قالب مثال‌ها و احادیث برای همگان بیان می‌داشت. از جمله بیان داشت که:

«عالمِ عابدی که سال‌ها در دیری به عبادت می‌پرداخت و در میان عابدان سرآمد به شمار می‌آمده است شاهد منازعۀ دو پرنده بود یکی ضعیف و دیگری قوی. پرنده قوی آن قدر پرندۀ ضعیف را زیر چنگال خود آزار داد که به تدریج به مرگ صبر، جانش را باخت در حالی که این عالمِ عابد فقط نظاره‌گر بود و اقدامی در یاری پرندۀ ضعیف انجام نداد. خدا به جبرئیل فرمود: این عالمِ عابد را با یک ضربه شهپرش به زیر خاک نگونسار سازد که ضعیفی را دید که اسیر نیرومندی ستمکار است ولی در مقام دفاع از او برنیامده است! و این چنین است سزای بی‌تفاوتی‌های کسانی که در جامعه تنها نظاره‌گرند و در مقابل زورگویان خاموش و ساکت‌اند»!

از این گونه پندآموزی‌ها در کلام پر اثر ایشان فراوان بود که در آن شرایط زمانی و مکانی تأثیر فراوانی بر جای می‌نهاد.

سخنان گوشه و کنایه‌دار سیاسی را نیز در قالب مسائل اخلاقی در سطح فکر و درک توده‌های مردم به شیوۀ دلپذیر و هنرمندانه‌ای القا می‌کرد که تأثیر فراوانی در آگاهی مردمان داشت. از آثار چاپ‌شده‌اش به فارسی، در همان ماه رمضان، تلفنی از بیجار به قم سفارش داد تا در دسترس قرار گیرد. کتاب «نصایح» (ترجمۀ «المواعظ العددیّة») و «ازدواج در اسلام» (ترجمۀ «الزّواج فی الاسلام») ایشان با استقبال خوبی مواجه شد.

آیة الله مشکینی به خاطر فعالیت‌های چشمگیر من در تبلیغ رسالۀ آیة الله خمینی و همچنین پخش کتابچه «حکومت اسلامی» که همان حدود دوازده جلسه بحث ولایت فقیه ایشان در حوزۀ نجف بود، نگاه ویژۀ پر مهر و محبّتی به من داشت و از این که در یک دبیرستان بزرگ شهر، همگان از دبیر و محصّل توجّه خاصّی به من داشتند، اقدام و تجلیل فراوانی می‌نمود.

روزهای پایانی ماه رمضان به من گفت: «اوّل مهر ماه در قم منتظر شما خواهم بود». پس از عزیمت ایشان از بیجار به قم، نتایج تبلیغ یک ماهۀ ایشان که در طی نامه‌ای به درستی نگاشته بودم از طریق پُست برایشان ارسال داشتم که ایشان نیز در جواب نامه‌ام، نامه‌ای دو صفحه‌ای به خطّ زیبایشان برایم فرستادند که تصویری از آن را پس از گذشت ۴۲ سال، به دبیرخانه همایش معظمٌ ‌له عرضه داشتم. الخطّ یبقی زماناً بعد صاحبه و صاحب الخطّ تحتَ ارض مدفون!

در تیر ماه ۱۳۵۰ روزی به من خبر دادند، یک روحانی جوان از طرف آیة الله مشکینی به مدرسۀ امامیه بیجار آمده که حامل نامه‌ای از ایشان برای شماست و او خود را محسن قرائتی می‌نامد و در انتظار دیدار با شماست. من وقتی که به مدرسه رفتم و آقای قرائتی که آن روزها نام و عنوانی نداشت، با نهایت شگفتی گفت: «عجب! من خیال می‌کردم که شما از علمای بزرگ شهر هستید که این همه آقای مشکینی برایم تعریف کرده بود!» بلافاصله در جواب او گفتم: «تا معنای عالِم چه باشد!» نامه را داد و آن را گشودم. پس از تحیات و سلام نوشته بود: «آقای محسن قرائتی طلبه‌ای جامع و فاضل است. شما مقدّمات کار و کلاس‌های ایشان را فراهم سازید». در همان جا به جناب آقای قرائتی گفتم: «فردا عصر ساعت چهار، کلاس شما در اتاق بزرگ حسینیه آماده خواهد شد». فوراً با دوستان دبیرستانی تماس گرفتم هشتاد نفر از آنان را با چند نفر از دبیران همراه با یک تخته تحریر بزرگ و گچ نیز آماده کردم. آقای قرائتی درس‌‌های اصول عقاید را به روشِ خویش آغاز کرد و جلسات مفید و پُر باری شکل گرفت. در ساعاتی از روز هم با ایشان در باغ‌های پرشکوه آن روز بیجار به تفرّج گذراندیم. ایشان «نهج البلاغه» محمّد عبده را به دست من می‌داد و می‌گفت برایم بخوان و خود نیز در حالی که خوابیده بود و پاهایش را به ساقه و تنۀ درخت می‌آویخت تا استراحتی کرده باشد! خواندن من را از «نهج‌ البلاغه» استماع می‌فرمود! و بعد می‌گفت: «تو از من آخوندتری! چه بهتر که به قم بیایید و مرادی هم که مثل آقای مشکینی داری»!

آقای قرائتی تمام یادداشت‌هایش را در اختیار من گذاشت که از آنها استفاده کنم یا رونوشت نمایم. انصافاً ایشان شخصیّتی خیرخواه است و چیزی را که داشته باشد از دیگران دریغ نمی‌دارد. همان مطالب، بابی مفید برای فهم معارف دین برویم گشود، خدایش خیر دنیا و آخرت عطا فرماید!

امّا پس از دوران دبیرستان، هنگامی که به قم آمدم متأسّفانه آیة الله مشکینی در تبعید بودند. به دنبال ایشان به مشهد رفتم. در جمع علمای شهر در اتاقی که همه عمامه به سر بودند وارد شدم. ایشان احترام ویژه‌ای نمود و چنان با من گرم گرفت که همگان متعجّب شدند. سال‌های بعد که «تفسیر سورۀ صاد» را نوشته بودند برای ویرایش به من سپردند. پس از ویراستاری «تفسیر سورۀ صاد»، با شروع درس تفسیر قرآن در مسجد امام حسن عسکری(ع) در قم، به جمع شاگردان ایشان پیوستم. مباحث «تطوّر و تکامل» ایشان که متأثر از کتاب «تکامل انسان» مرحوم دکتر یدالله سحابی بود، بحث‌های جانبی فراوانی در حوزه به وجود آورد. آقایان خزعلی و محمد تقی مصباح یزدی، با صراحت و اشاره، به مخالفت از آن برخاستند. به هر حال درس تفسیر آیة الله مشکینی در آن شرایط پیش از انقلاب اسلامی، نقطۀ عطفی در تاریخ تفسیر حوزۀ قم به شمار می‌آمد. مواضع روشنفکرانۀ ایشان بویژه در جلسات خصوصی که نام و یاد دکتر علی شریعتی را گرامی می‌داشتند، برای شماری از حوزویان امری خوشایند نبود. تقریظ جالبی هم که بر کتاب «شهید جاوید» نوشته بودند، از طرفی دیگر حسّاسیّت عدّه‌ای را برانگیخته بود. نظریات اصلاح‌طلبانه‌ای که ایشان در اصلاح کتب حوزوی داشت و خود عملاً کتاب «الرسائل الجدیدة» را تحریر کردند، باز شماری دیگر را به نوعی اعتراض وا داشته بود. در آن شرایط، دوستان ویژۀ ایشان، حامیان راسخ برای ایشان به شمار می‌آمدند. این جانب پیوسته با این عالم بزرگ در ارتباط بودم. در قضایای سال ۱۳۵۶ به علّت ایجاد زمینه‌های خودجوشی انقلابیون بر ضدّ رژیم پهلوی، آیة الله مشکینی در ردیف عالمان مطرح حوزه و مورد توجّه عموم بودند.

روز ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ که من در تهران بودم و حوادث عجیب آن روز را می‌نگریستم، حدود ساعت یازده از تهران به قم حرکت کردم و نزدیک ساعت یک بعد از ظهر به منزل آیة الله مشکینی آمدم و قضایا و حوادثی را که با چشم خود دیده بودم با ایشان در میان گذاشتم و گفتم امروز روزی به یاد ماندنی خواهد بود. در همان ساعت که دو نفری در اتاق ایشان سخن می‌گفتیم، آیة الله وحید خراسانی به تنهایی بر ایشان وارد شد و پس از مذاکراتی چند آنان را تنها گذاشتم و از منزل ایشان که بیرون آمدم، پیروزی مردم از رادیو ایران اعلام شد.

از آن جا که در دوران تبعید، ایشان مدتی در گلپایگان بودند، روزی برایم پیغامی فرستاد که شما برای ده روز محرّم جهت تبلیغ به گلپایگان بروید. من هم سفارش ایشان به گلپایگان رفتم، جلسات مفیدی برگزار شد. جامعۀ فرهنگیان آن روز که بیشتر از زمان تبعید آیة الله مشکینی در مریوان بودند، استقبال گرمی از جلسات داشتند. پس از محرّم شماری از آنان نزد ایشان در قم یادی از بنده نموده بودند. یک روز جناب آقای حاج سیّد محمّد رضا طباطبائی، مدیر مدرسۀ شهیدین کنونی، نمی‌دانم تلفنی یا حضوری به من گفتند: آیة الله مشکینی شما را خواسته است و تأکید داشت حتماً ملاقاتی داشته باشید. من هم عصر روز پنجشنبه‌ای به ملاقات ایشان در خیابان باجک که منزلش تحت الحفظ پاسداران بود رفتم. فرمودند: «آقای کوشا! عصر و پنجشنبه و شب جمعه، زیارت اهل قبور مستحب است، خوب شد که به دیدن ما آمدی! چرا دیگر نزد ما نمی‌آیی؟» گفتم: «راستش از روزی که نرده‌کشی شده‌ای و اطرافت شلوغ شده چندان دوست ندارم که مزاحم شوم!» بعد شروع کرد به بیان قضایای آن یک ماهی که در بیجار تشریف داشتند و یادآوری شمّه‌ای از فعالیت‌های آن روز بنده نزد چند نفری که در آن جلسه بودند، و از جمله ستایش و تجمیدی که از من داشتند این بود که ایشان از اوّل هم خطّ و ربطش با دیگران تفاوت داشت، پیرو امام بوده و هستند.

پس از گذشت مدتی، مجدّداً از من دعوت به ملاقات کرد و گفت: «این مدرسۀ تازه احداث ما به نام "الهادی" نیاز به وجود شما دارد». و همین بود که از آغاز تأسیس آن حدود سیزده سال در آن جا برای طلاب تدریس داشتم و وقتی مدیر بعدی آمد، دیگر شرایط بودن من در آن جا منتفی شد! ...

در زمستان ۱۳۵۱ مرحوم آیة الله مشکینی بدون دعوت، خالصانه برای تبلیغ سوار اتوبوس کهنه‌ای می‌شود آن هم در صندلی انتهایی آن، از قم به زنجان و از زنجان به بیجار، بدون کمترین توقعی از این و آن! در صورتی که کسانی که به مراتب از ایشان در درجۀ پایین‌تری بودند، هرگز حاضر نمی‌شدند بدون تمهیدات قبلی و به دور از تشریفات خاص چنین کاری را انجام دهند. کدام مجتهد حاضر می‌شود که دامنۀ تبلیغش به چوپان صحراگرد بکشاند و در آن جا عملاً به آموزش نماز و تعلیمات دینی بپردازد؟

مرحوم مشکینی در ساده‌زیستی نیز کم‌نظیر بودند. او هرگز به فکر مال و اندوخته دنیوی نبود و تا آخر عمر هم چنین ماند. قلبی رئوف و زبانی شاکر و کرداری سنجیده و روحیه‌ای شکیبا داشت؛ ولی با همۀ اینها بالاخرة معصوم نبود....

و در پایان، از خدای منّان می‌خواهم ایشان را در جوار رحمتش، مشمول لطف خاص خود قرار دهد و عاقبت همه کسانی که در محضر ایشان علم‌آموزی داشته‌اند ختم به خیر فرماید!

اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد

العبد: محمّد علی کوشا

۱۹ بهمن ۱۳۹۲